تربیت نفس (واقعه تاریخی)

براي اينكه حس نكنيد كه روشي كه در پست قبل ارائه شد غير عملي است يك حقيقت تاريخي را در

 اين پست تقديم مي كنم  .

شب هنگام "محمد باقر" - طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق

 او شد در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید.

دختر پرسید: شام چه داری؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود

و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌ای از اتاق خوابید.صبح که دختر از خواب

بیدار شد و از اتاق خارج شد ،ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان  نزد شاه بردند شاه عصبانی

 پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی!


"محمد باقر" گفت: شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد...

شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟ و بعد از تحقیق از "محمد باقر "

پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه

دید که تمام انگشتانش سوخته و...

علت را پرسید. طلبه گفت: چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود هر بار که نفسم

وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را

بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا، شیطان نتوانست

مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند.

شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر

در آوردند و به او لقب "میرداماد" داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام

و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگردان وی می توان به "ملا صدرا "اشاره نمود.

 

تربيت نفس (قسمت سوم)

 

اگر پستهای قبلی را مطالعه کرده باشید و مواردي رو که گفته شد انجام داده باشید ، الان ديگه متوجه

 جدا بودن نفس از خودتون شده ايد و اما قرار بود در اين پست راه حل كوتاه مدت تربيت نفس ارائه بشه

خيلي ساده است،نفس هم وقتي كه براي اولين وهله درخواست غير منطقي رو از ما طلب مي كنه

فقط در درون خودمون بايد بهش بگيم : "آروم بگير !" (ازتون مي خوام كه دقيقا عين اين عبارت رو خطاب

به نفستون بگيد .اجازه بديد اين جدا بودن براتون كاملا جا بيفته ).يكي دو بار اينو مي گيم ولي اگر

ببينيم هنوز شديدا هوس انجام كاري در ما هست ، پس نفس ما بدجوري طغيان كرده و بايد

سخت تر باهاش برخورد كنيم .همونطور كه خداوند براي افراد زناكار ،جواز شلاق رو صادر فرموده ،راه حل

 آروم كردن  اينجور نفس ها اينه  كه  يك جايي از بدنتون رو شديدا به درد بياريد .بله درست شنيديد ،

 درد يكي ازراه حلهاي بسيار مفيد تربيت نفس هست .هرموقع كه مي بينيد شديدا و با تمام وجود

 مشتاق انجام كاري هستيد كه مخالف عقل و دين است طوري كه كسي متوجه نشه، يك قسمت از

بدنتان رو نيشگون محكمي بگيريد .اونقدر محكم كه كلا شمارو به هم بريزه.يا به يك جاي دنج و خلوت

 برويد و مچ دستتون رو شديدا گاز بگيريد (.مي گم جاي خلوت و دور از انظار، چون ممكنه شما به آخ

و واخ  بيفتيد و مردم در عقل شما شك كنند .)خلاصه اينكه بايد نفس شما حس كنه كه با حريف

قدري روبرو شده . نفس بايد درد شديدي رو حس كنه. بهتون قول مي دم نفس شما اونقدر زيرك هست

كه وقتي ببينه هربار كه چيزي رو با سماجت  از شما تقاضا مي كنه ،اينقدر مورد آزار قرار مي گيره ،

كم كم قيد اون تقاضا رو مي زنه (دقيقا مثل كودكان) و شما مي تونيد حتي به اين كوتاه اومدن

نفستون لبخند فاتحانه اي هم بزنيد و اين لبخند زدن هيچ اشكالي نداره كه بسيار هم خوب هست .

چون هر حركتي ،هر فكري از جانب شما كه باور "جدايي نفس  از شما" رو تقويت كنه بسيار كارسازه .

بحمدلله مطلب تربيت نفس در اينجا به پايان مي رسه ولي مثل هرراهكار ديگري اگر اين روش ها ، به

مرحله عمل نرسه هيچ فايده اي نداره .انشاءالله در پست بعدي يك واقعه تاريخي رو براتون مي گم كه

بدونيد اين روش عملي است و براي كسي كه انجام داده چه بركاتي به دنبال داشته .

تربیت نفس(قسمت دوم)

قرار شد در اين پست بگم كه نشونه درك وجود نفس و جدابودن اون از خودمون چيه .نشونه اش  اينه

كه وقتي اينجور صفات و خواسته هارو در خودت مي بيني شروع مي كني با نفست حرف مي زني .

مادامي كه نمي توني اين كارو انجام بدي يعني هنوز اين مسئله برات جا نيفتاده .مثلا ميل سيگار

 کشيدن پيدا مي كني .بجاي اينكه سريع از ذهنت بگذره كه چقدر دلم مي خواد يه نخ سيگار بكشم ،

بجاش توي ذهنت صداي نفست رو بشنوي كه اونه که داره می گه مي گه سيگار مي خوام ،

برو سيگار بكش .

خب وقتی كاملا برامون جا افتاد كه نفس ماست كه درخواست مي كنه نه خود ما .پس حالا چگونه

تربيتش كنيم ؟ بهش چی بگیم ؟ مثلاوقتي با تمام وجود دوست داريم يكي رو سرجاش بنشونيم و جوابش رو بديم

چطوري اين نفس رو كه يكسره به ما نهيب مي زنه "بهش بگو ،بهش بگو " ساكت كنيم؟

دوستان ! تربيت  نفس دقيقا شبيه به تربيت كردن فرزندان هست .فرزند را بايد از همان دوران

خردسالي شروع به تربيت كرد .باهاش صحبت كرد و بكن و نكن هارو با آرامش براش شرح داد .

كودكي كه از ابتدا تربيت صحيحي نصيبش شده باشه هرموقع چيزي رو طلب كنه و از والدين جواب

منفي بگيره خيلي راحت و بدون چون و چرا مي پذيره ولي امان از كودكهايي كه از بس جواب "نه "

 نشنيدند هروقت به خواستشون نرسند بدجوري طغيان مي كنند .تابحال اين صحنه رو ديديد كه كودكي

 چيزي رو از مادرش مي خواد ،وقتي جواب مثبت نمي گيره ،با تكون خوردن و صداي بلندتر تقاضاش رو

تكرارمي كنه وقتي نتيجه نده شروع مي كنه به كشيدن دامن لباس مادر و با جيغ و گريه اصرار مي كنه .

نفس هم بايد از همان ابتداي نوجواني به تربيتش پرداخت .راه حلش هم ،كم خوردن و كم نوشيدن و

كم خوابي و كم حرف زدنه .براي افراد مال دوست هم خوبه كه براي تربيت نفسشون قرار بذارند هر

وقت نفسشون در طلب چيزي اصرار كرد و اونهارو مرتكب اون عمل كرد ، مبلغ قابل توجهي رو به فقرا بدهند .

دقت كنيد كه  اگر كسي ذاتا كم حرفه ،مشخصا بايد براي تربيت نفس روي گزينه هاي ديگر كار كنه و

اين كم حرف بودنش كمكي به تربيت نفسش نمي كنه وهمينطوره براي افراد كم اشتها يا كم خواب .

 اين روش تربيت نفس كه گفته شد ،براي دراز مدته يعني کسی که اين موارد رو رعايت كنه در

 آينده ی دوری نتيجه اش رو می بینه .

ولي براي كساني كه قبلا اقدام به تربيت دراز مدت نفس نكردند و در حال حاضر نفسشون مدام طلب  و

خواسته هاي غير عقلاني و معارض يا دين داره بايد چه كرد؟

ان شاء الله در پست بعدی براتون می گم .

تربیت نفس (قسمت اول)

لابد تا بحال درباره تربيت نفس مطالبي شنيديد.اينكه هرقدر هر نمازبخوني و روزه بگيري و خمس و

زكات بدي ولي اگر نفست رو تربيت نكني اميد رفتن به بهشت نداشته باش .مي دونيد چرا؟چون

 اخلاق ما ناشي از نفس ماست .اخلاق خوب ناشي از نفس تربيت شده و بداخلاقي نتيجه ي

نفس بي تربيت است .خب حالا كسي كه بداخلاقه ، اين بداخلاقيش كجا نمود پيدا مي كنه ؟

وقتي كه با مردم در ارتباط قرار مي گيره .كسي كه توي يه غار باشه و با هيچكس در ارتباط نباشه

بداخلاقيش اصلا ظهور و نمودي نداره ولي در رفتار با خلق خداست كه بداخلاقي نمود پيدا می کنه .

پس بداخلاقي باعث مي شه كه ما حق الناس را ضايع كنيم و اين همون مسئله ايه که وضعيت

 ما رو در قيامت خيلي خراب مي كنه ،بطوريكه مي بيني نماز و روزه هم نمي تونه نجاتت بده .

چون اين مبحث كمي طولانيه و دلم هم نمياد سرسري ازش بگذرم ، چند پست را بهش اختصاص مي دهم .

موردي كه بايد در اينجا متذكر بشم اينه كه تا اسم بداخلاقي مياد فوري در ذهن ما اخم و تخم و

خشم  تداعي مي شه .در حاليكه بداخلاقي خيلي از اين حد وسيعتره .اگه با مردم دورو باشي ،

يعني پشت سرشون بد بگي ولي وقتي باهاشون روبرو مي شي رفتاري كني كه طرف فكرش هم

 نكنه احساس واقعيت نسبت بهش چي هست ،اين هم بداخلاقيه ، اگر اهل دروغ بافي ،

مظلوم نمايي ، سوءاستفاده از سادگي و محبت ديگران ، بي انصافي موقع قضاوت و ... باشي

 اينها همه بداخلاقيه .چه بسا كه شخصي اخمو باشه ولي روز حساب، بارگناهش بسيار سبكتر از

آدم چرب زبان و چاپلوسي باشه كه همه ازش راضي هستند .اين مقدمه رو گفتم تا بدونيد تربيت نفس

 كار بزرگيه و تلاش و اراده قوي مي خواد .

ولي مطلب بسيار مهمي رو كه مي خوام در ادامه بگم اينه كه اولين شرط براي تربيت نفس اينه كه

متوجه باشي كه نفس از خودت جداست .وقتي هوس خوردن چيزي رو مي كني كه برات ضرر داره،

بايد بدوني ،اين تو نيستي كه هوس مي كني اين نفس توست كه هوس مي كنه .وقتي دلت مي خواد

 چند تا جواب دندون شكن به كسي بدي كه ناراحتت كرده اين تو نيستي كه مي خواي جواب بدي ،

بلكه نفس توئه .وقتي به ناحق درباره كسي چيزهايي رو مي گن كه اعتقاد به صحتشون نداري ولي

سكوت مي كني و لبخند مي زني ، اين ميل جلب رضايت و محبت غيبت كننده، خواست نفس

توئه نه خودت .خانمي كه دوست داره چند قلم آرايش كنه و موهارو رنگ كرده و پريشان در معرض

ديد نامحرم قرار بده و طالب نگاههاي مشتاق و تحسين كننده ي زنها و مردهاي جامعه است اين

خودش نيست كه اين چيزهارو مي خواد بلكه نفسش هست .اين نكته اونقدر مهمه كه شايد مدت

 بسيار زيادي وقت بگيره تا همين مرحله براي ما جا بيفته . اگر اين مطلب رو كاملا درك كرده باشي

يه نشونه اي داره كه انشاءالله در پست بعدي بهتون مي گم .

رابعه عدویه

 

به رابعه عدويه گفتند :


"حسن بصري مي گويد اگر در بهشت ،خداوند يك لحظه مرا از ديدار خود محروم كند ،آن قدر مي نالم

 و گريه مي كنم كه تمام اهل بهشت برايم دلسوزي كنند ."


رابعه گفت :"اين سخن خوب است ،اما به حسن بگوييد در دنيا چنان باش كه اگر يك لحظه از ياد خدا

غافل ماندي ،همين گريه و زاري و ماتم را داشته باشي .اگر اين طور بودي ،نشانه آن است كه در آخرت

نيز چنان خواهي كرد.



*******************************************


رابعه مردي را ديد كه پارچه اي به سرخود بسته است .پرسيد :"چرا اين پارچه را به سر بسته اي ؟"


مرد گفت :"سرم درد مي كند "


رابعه پرسيد : "چندسال داري ؟"


مرد گفت :"سي سال "


رابعه پرسيد :"در اين سي سال ،بيشتر تندرست بودي يا بيمار؟"


مرد گفت :"تندرست !"


رابعه گفت :"هرگز در تمام مدت عمرت نشانه شكر بر سرت گذاشته اي كه اكنون براي يك سردرد ،

پارچه اي به نشانه شكايت مي بندي ؟

 

"سجاده" را به "می" بشور!

 

حتما بارها در اشعار عرفاني از اين قبيل استعارات را ديده ايد  و براي برخي هم اين ادعا ها شبهه آور است .

يعني چي ؟؟؟

آيا بايد سجاده رو كه نشانه عبادت و نماز خواندن هست ، با مي بشوريم ؟به حق چيزهاي نشنيده !

مگر توي دين ما عملي والاتر و با ارزش تر از نماز هست ؟

بله !هست عزيز من و اون معرفت خداوند است . با وجود اينكه نماز ستون دين ماست ولي اگر بدون

معرفت خدا بجا بياريم مارو به جايي كه بايد و شايد نمي رسونه .

در عرفان ،مست مي شدن يعني مستي ناشي از نوشيدن شراب معرفت الهي و علت اينكه صفت

مستي را به اون نسبت دادند اينه كه چه در مستي انگور و چه در مستي عرفان شخص حالت از

خود بيخودي پيدا مي كنه و اعتبارات و قرارادادهاي دنيوي براش بي ارزش مي شه .

و اما اينكه چرا حالا سجاده رو مورد بحث قرار داده اند كه با مي معرفت الهي شسته شود، منظور اينه

كه تا وقتي كه عبادت مي كنيم و خودمون رو عابد مي بينيم و خداوند رو معبود، هنوز نگرش توحيدي

نداريم و نگرش ما هنوز مبتلا به آفت دوئيت است .در واقع در ذهن ما اینست که :من يكي ،خدا هم يكي

 و حالا من دارم خدارو عبادت مي كنم و براش نماز مي خونم .ولي وقتي نگرش ما صحيح بشه و دوئيت

رو كنار بگذاريم متوجه مي شويم كه لاموجود الا هو .يعني عابد، درجه اي نازل از تجلي حقيقتي است كه

معبود نيز درجه متعالي تر از تجلي همان حقيقت است . يعني در نماز ما ،عابد خداست ، معبود خداست

، نماز خداست  ،نيت خداست ،ركوع و سجود خداست .و هروقت اين حقيقت براي ما كاملا روشن شد و

 آنرا با دل دريافتيم آنگاه مثل اينست كه سجاده خود را با مي توحيد شسته ايم .

التماس دعا

وحدت وجود !

 

در اثبات وحدت وجود مطالب زیادی ارائه شده و البته مخالفین زیادی هم دارد .ولی بنظر من

تنها یک جمله ی امیرالمومنین (ع) کافیست که وحدت وجود را اثبات کند و تمامی مخالفین آن

را مجاب کند .منتها لازمه اش اینست که در جمله دقت داشته باشند و آنوقت متوجه

خواهند شد خدایی که آنها معرفی می کنند دقیقا همین خدایی است که امیرالمومنین (ع)

رد کرده اند و اما جمله ی گرانبهای امیرالمومنین (ع):

هرکس خدا را نشناسد و به سوی او اشاره کند او را محدود

کرده است و هرکس او را محدود  کند او را کمیت بخشیده و به

شمارش آورده است .

تمامی مخالفان وحدت وجود ،در دلایلی که برای رد وحدت وجود ارائه می دهند ،دقیقا به سوی

 او اشاره می کنند و این همان اشتباهی است که اصلا متوجه آن نیستند .

خداوند همه مارا هدایت فرماید .

التماس دعا

محبت خالص!

 

آیا تا بحال عاشق شدید؟یا عاشقی رو توی دوروبریهاتون می شناسید؟یکی از لذتهایی

 که برای یه عاشق وجود داره پنهانی محبت کردن به معشوقه .مثل اینکه  یه دسته گل بفرسته

 درِ خونه ی معشوق و از دور شاهد خوشحال شدن اون باشه بدون اینکه خودش رو معرفی

کنه .حتی موردهايي بوده که مثلا معشوق، بیماری کلیه داشته و عاشق اون بدون اینکه

معشوق بفهمه داوطلب اهدای کلیه به او شده و ...

البته مطئنم افرادی رو هم می شناسید که محبتشون کاملا یا تا حدودی تصنعیه .مثلا

وقتی با همسرش خلوت دارن اونقدر به او اهمیت نمی ده ولی تا جلوی افراد فاميل یا

دوستان قرار می گیرند چنان دون ژوانی می شه که نگو و نپرس .در واقع محبتش بیشتر

برای ظاهر سازی و خوشنامی جلوی مردمه !

خب می خوام بدونم نظرتون درباره دوگروه بالا چیه؟

محبت کدوم گروه به دل می شینه ؟ محبت کدومشون چندش آوره و نبودش بهتر از بودشه؟

یقین دارم شما هم مثل بنده محبت گروه اول رو تایید و محبت گروه دوم رو تکذیب می کنید .

ولی چرا؟

چرا ما از محبت دروغین و مزورانه بدمون می یاد؟ هیچ فکر کردید شاید این امر، فطریه ؟ و از اون

زمان که خداوند موجود مقدسي بنام "روح " را در ما دمیده این خصوصیت در ما ایجاد شده ؟

چون روح که نزديکترین مخلوق به خداونده ،شفافترين تجلی رو از خدا داره  وبراي همينه كه

خدا  هم عمل خالص مارو مي پذيره و  عمل هاي مزورانه مارو پوچ مي كنه .پس اين ،مطلب دور

 از ذهني براي ما نيست و توقعي غير از اين هم نمي ره .

ولي ...ولي يك نكته خيلي قشنگ ديگري تو اين قضيه هست كه هدفم از نوشتن

اين پست بيشتر اون بوده .

وقتي كسي رو خالصانه دوست داري حتي برات مهم نيست كه بدونه فلان لطف از

طرف تو به اون رسيده .فقط فقط برات اين مهمه كه اون از طرف تو مستفيض شه .حتي

شايد لطفي رو كه مي خواي در حقش كني از طريق يك واسطه انجام بدي تا اصلا

نفهمه از طرف توئه.چون محبتت بي قيد و شرطه .ولي اگر محبتت خالص نباشه ،هر وقت

براش  يك كاري مي كني ،سعي مي كني بهش بفهموني و اگر بتوني بزرگنمايي هم بكني

 تا بيشتر بهت توجه كنه .در اين حالت ،در واقع محبت مي كني تا محبت ببيني .به اين مي گن

محبت مشروط .

حالا دقت كنيد كه چرا خدا اينهمه نعمت به ما مي ده ولي ما متوجه نمي شيم؟چرا لطفش

رو بواسطه افرادي كه در زندگي ما قرار داده به ما مي رسونه ولي خودش اونقدر براي ما

پشت پرده است كه از اون نعمت استفاده مي كنيم و شايد حتي شكرش رو به زبون نياريم؟

چرا واسطه هارو حذف نمي كنه و يك كاري كنه كه هروقت به ما خير و نعمتي برسه دقيقا

متوجه شيم كه از طرف خود خودشه ؟

چون محبت خداوند به ما خالص و غير مشروطه !

دوستان!  اگر ما مي خواهيم رنگ خدايي بگيريم بايد همينطور باشيم نه فقط در

حقوق الهي بلكه در حق خلق خدا هم بايد همينطور صادقانه و خالصانه رفتار كنيم.

غير از اين باشيم خيلي بي معرفتيه.

بهش فكر كنيد .

التماس دعا

آرزوت برآورده نمي شه؟!

 

حتما براتون پیش اومده که یک فکری يا يك آرزويي از ذهنتون مي گذره و چشم بر هم نذاشتي

برآورده مي شه .معمولا هم اينجور آرزوها ، از نوع شكمي هستند  و معمولا در اينجور

مواقع ما مي گيم :كاش يه چيز ديگه از خدا خواسته بودم و اين سناريو تكرار مي شه و ما

هم به يك موضوع مهم اصلا توجه نمي كنيم .كلا دقت كرديد كه ما خيلي به دوروبرمون

 بي توجهيم ؟ و متاسفانه همه اش هم نتيجه عجول بودنه !

بگذريم ،به اينجا رسيده بوديم كه ،چطوره كه بعضي اوقات بعضي از آرزوهامون مثل برق

 بر آورده مي شه ؟تفاوت در نوع آرزوي ماست يا در خود ما يا عياذ بالله در خداوند؟

خداوند كه هيچوقت دچار تغيير نمي شه و اينو هممون خوب مي دونيم ،براي خودم هم

بار ها پيش اومده كه همچين بنده خوبي نبودم و اين اتفاق برام افتاده ،پس بايد قضيه

مربوط به نوع آرزوي ما باشه .

مي دونيد من چي فكر مي كنم ؟! خداوند اين كار رو انجام مي ده تا پيغامي رو به ما برسونه .

خوب توجه بفرماييد دوستان .خداوند مي گه :

بنده ي من ! هرجور كه هستي ، حتي اگر در بندگي كردن تجديد آوردي و شاگرد تنبل

كلاس بندگي هستي ، ولي من اونقدر دوستت دارم كه لب تركني ،آرزوت رو برآورده مي كنم ،

آخه خاصيت من اينه ، صفت من اينه و غير از اين نيستم ، من به تو محبت غير مشروط دارم

كه اگر خودت هم خودت رو مي شناختي همين محبت رو به خودت پيدا مي كردي ولي

 افسوس كه از خودت خيلي دور شدي ،خيلي ...

پس بنده ي من ! اينو بدون و هيچوقت فراموش نكن كه اگر آرزويي كه مي كني به ضررت

نباشه من خيلي سريع برآورده اش مي كنم و اگر مي بيني چيزي رو مدام مي طلبي

و بهش نمي رسي ،بدون كه من اونقدر دوستت دارم كه اجازه نمي دم چيزي كه برات

ضرر داره بهش يرسي هرقدر هم كه اصرار كني حلم من از اصرار تو بيشتره .پس با ايمان به

اين موضوع هرچيزي رو كه مي خواي ،از من بخواه

و

ديگه با آرامش همه چيز رو بسپار به خودم .

التماس دعا

 

صلوات !

با عرض تبريك به مناسبت هفته وحدت ،مي خوام امروز يه مطلب خاصي درباره صلوات براتون بگم .

دوستان من ،آيا مي تونيد تصور كنيد كه پيامبر عزيزمون زنده بودند و اين توفيق نصيب شما مي شد كه ايشون رو به خونه خودتون دعوت كنيد ؟

تصور كنيد چه حالي داشتيد ؟ من كه از تصورش تمام وجودم غرق هيجان توام با بهجت مي شه .

توي اين شرايط آدم دوست داره با بهترين غذاها از ايشون پذيرايي كنه .اگه توي فصل تابستون باشه آرزومون اينه كه گواراترين شربت رو به دست ايشون بديم و در معرض نسيمي خنك ايشون رو بنشونيم و اگر زمستون باشه با نوشيدني هاي گرم و مطبوع كه مذاقشون رو نوازش بده از ايشون پذيرايي مي كنيم و ازشون مي خواهيم كه يكجاي گرم و نرم بنشينند .

اگر مارو به عنوان راننده شخصيشون انتخاب مي كردند چي ؟ فكرشو بكنيد هرجا مي خواستند بروند ما در خدمتشون بوديم و ...

تمام اين شوق و شعف بخاطر اينه كه حس مي كرديم مي تونيم آسايش و آرامش ايشون رو فراهم كنيم .

خب حالا مي خوام يه چيزي بهتون بگم .خوب دقت و تمركز كنيد.

هميشه شنيده ايم كه وقتي ما صلوات مي فرستيم نسيم رحمت الهي بر وجود پيامبر و ائمه سلام الله عليهم وزيدن مي گيره .شايد ما دقيقا ندونيم نسيم رحمت يعني چي .شايد نتونيم دقيقا درك كنيم كه بالا رفتن درجات ايشون يعني چي ؟

ولي وزيدن نسيم و نوازش نسيم رو كه مي تونيم تصور كنيم .

حالا چشمهاتون رو ببنديد و با تصور اينكه با فرستادن صلوات شما داره  نسيم دلپذير و روح نوازي بر وجود پيامبر و خاندان ايشون مي وزه ،كلمه كلمه و  با آرامش صلوات بفرستيد و ببينيد چه حالي بهتون دست مي ده .لبخند ايشون رو تصور كنيد و لذتي كه به ايشون دست مي ده .واي من كه از تصورش مي خوام از ذوق بيهوش شم .

از اين به بعد صلوات رو با همين تفكر بفرستيد و مي بينيد كه ديگه نمي تونيد اين ذكر رو تند و تند بر زبون بياريد و هر بار كه صلواة مي فرستيد حلاوتش رو خودتون هم حس مي كنيد .

اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم .

التماس دعا

 

کلید رهایی از مشکلات!

در برخورد با مشكلات عده اي به خداوند نزديكتر مي گردند و افرادي دورتر مي شوند.

برخي از مردم ، وقتي از روزگار و انسانها بدي و ظلم مي بينند ،در مي يابند كه اميد بستن

 به غير خدا عملي عبث و بيهوده است و سعي در اصلاح رابطه خود و خداي خود مي كنند .

ولي عده اي با توجيه اينكه تمام ظالمان بنا به خواست خدا ظلم مي كنند و اگر خدا نخواهد

 ظلمي واقع نخواهد شد نهايتا از خداوند فاصله مي گيرند .ولي آيا در قرآن اشاره اي به

 اين موضوع شده است ؟

در قرآن مطلب بسيار مهمي در رابطه با اين شرايط آمده است .

در سوره نحل آيه 41خداوند مي فرمايد:

والذين هاجروا في الله من بعد ما ظلموا لنبوئنهم في الدنيا حسنة و لاجر الاخرة اكبر لو كانوا يعلمون .

خداوند در اين آيه صراحتا پرده از رازي بزرگ بر مي دارد .گويا كليد سوالات امتحان الهي را

به بندگانش ارائه مي دهد.در واقع پديده ي ظلم و ستم و فرد ظالم ، به مثابه امتحان الهي

 است براي فرد مظلوم و چنانچه فردي كه مورد ظلم و ستم قرارگرفته در صدد كسب آزادي و

 آسايش و رهايي از ظلم است تنها راهش اينست كه از خود به خدا مهاجرت كند يعني با

توجه به هوالاول و هوالاخر قصد خداوند نمايد و خداوند نيكويي دنيا و آخرت را براي چنين

بنده اي تضمين كرده است .پس اگر با كساني روبرو مي شويم كه در زندگي مشكل

روي مشكل برايشان پيش مي آيد .يقينا در شرايط سخت و حاد ،بجاي هجرت بسوي خداوند

 ،از خداوند دورتر و دورتر شده اند و نتيجه دوري از خداوند هم بدبختي دردنيا و آخرت است .

التماس دعا

گزیده ای از "شراب طهور" استاد طیب

گاهي خدا براي اينكه عبدي را به خود راه دهد ،كاري كند كه همه به او پشت كنند ،دست رد

به سينه او بزنند و تنهايش بگذارند .آن گاه خداي متعال او را به خلوت خويش پذيرا مي شود .

حتي ممكن است براي اين منظور عبد را در معرض اتهام ناروايي قرار دهد كه عبد هيچ راهي

براي نفي و انكار آن نداشته باشد و صحت اتهام مزبور نزد همگان مسلم شود و همه او را محكوم

 و طرد نمايند .شاهد مثال اين امر كاري است كه حضرت يوسف علیه السلام  با برادرتني خود

 بنيامين كرد تا  بتواند او را نزد خويش نگاه دارد .پيمانه زرين را كه با آن سهميه ارزاق را پيمانه

مي كرد و به مراجعان  مي داد ،مخفيانه در بار بنيامين نهاد و مامورا او ديدند كه پيمانه گم شده است ،

بانگ برآوردند كه كاروانيان شما دزديد و پس از اينكه يوسف بار تمام برادران ديگر را جستجو

كرد و  پيمانه پيدا نشد دست در بار بنيامين كرد و در مقابل چشم همگان پيمانه را بيرون آورد

و در نتيجه سارق بودن بنيامين مسلم شد و حتي برادرانش گفتند كه اگر او امروز دزدي

مي كند ،برادري داشت كه او هم دزدي مي كرد .پس از مايوس شدن از برادران از اينكه

عزيز مصر يكي از آنها را بجاي بنيامين بازداشت كند ،او را ترك گفتند و تنها گذاشتند .

با رفتن برادران ،يوسف بنيامين را نزد خود برد .يوسف مصر وجود نيز ممكن است براي

 راه دادن عبد سالكي به خلوت انس خويش ،كه غايت آمال سالكان است ،با او همان كند

كه يوسف علیه السلام با بنيامين كرد .

موتو قبل ان تموتو

رفتار يه بنده خدايي شدیدا رفته بود توی اعصابم .یه جورایی ریاکاره و ظاهرش با باطنش فرق داره و ...

دیشب قبل از خواب بعد از اینکه سوره ها و دعاهایی رو که هرشب قبل از خواب می خونم ،تموم كردم ذهنم درگير حرفهاش و اعمالش شد .در اوج شلوغي ذهن ،يكدفعه از درونم ندايي شنيدم كه "موتو قبل ان تموتو " .اولش جا خوردم كه چه جاي اين حديث بود ؟؟؟ ولي كمي تمركز كردم و فهميدم معناش چيه

"موتو قبل ان تموتو ".حتما خيلي هاتون اين حديث معروف رو شنيديد .در عرفان كه خيلي روي اين حديث مانور داده شده .ولي ديشب كه ذهن من شديدا درگير بود اين حديث رهگشاي من شد .يك لحظه با خودم فكر كردم ،خب مردن يعني چي ؟ موقع مردن چه اتفاقي مي افته ؟ همه مي دونيم كه وقتي كسي مي ميره ديگه تمام اين دنيا ازش گرفته مي شه و ديگه هيچ چيز اين دنيا براش ارزش نداره .حتي كسي هم كه هنوز نمرده ولي داره دقايق آخر عمرش رو مي گذرونه اين بي تفاوتي به دنيارو پيدا مي كنه .و من هم شديدا درگير مباحث و رفتارهاي يكي از انسانهاي اين دنيا شده بودم .در واقع پيام اين حديث براي من اين بود كه :" ول كن اين دنيا و همه دردسر و حرص و جوش خوردنهاشو! "بعد يه لحظه فكر كردم اگر همين الان آخرين لحظه عمر من باشه آيا باز هم رفتار و گفتار اين فرد تا اين حد منو آزار مي ده ؟؟و به خودم جواب دادم :مطلقا ! حتي شايد يك احساس محبتي هم بهش پيدا كنم چون حس مي كنم دارم ازش جدا مي شم و شايد فقط خوبيهاش بياد توي ذهنم .

وقتي اين افكار از ذهنم گذشت ديدم ديگه اصلا از اون درگيري ذهني خبري نيست و وقتي به خودم اومدم ديدم لبخندي هم به لب دارم .برام جالب بود كه پيام هاي ملكوتي و معنوي چقدر شسته و رفته و زيبا برامون ارسال مي شه .اينو براتون تعريف كردم كه اگر براي شما هم چنين وضعيت مشابهي پيش اومد و ديديد كسي ذهنتون رو خيلي درگير كرده سريع به ياد اين حديث بيفتيد و از دغدغه نجات پيدا كنيد .

التماس دعا

تفکر در اسماي الهی (قسمت دوم )

خب بحثمون به اينجا رسيد كه چگونه است كه يكي از نام هاي خداوند" الظاهر" است ولي ما خدا را نمي بينيم .چطور مي شود هم ظاهر بود هم پنهان؟ در پاسخ به این سوال ،سه حالت پيش مي ياد :

يكي اينكه چيزي ظاهر است ولي ما به علت توجهمون به موضوع ديگري ،متوجه حضور آن نمي شويم .تابحال حتما براتون پيش اومده كه در خيابان با دوستي روبرو مي شويد ولي اونقدر ذهنتون درگير مسئله ديگري است كه متوجه او نمي شويد و وقتي دوستتون سلام مي كند تازه متوجه او مي شويد .پس آن شخص در عين اينكه ظاهر است ولي براي ما پنهان است .

حالت ديگر مانند موجودات ميكروسكوپي كه با وجود اينكه دوروبر ما را فرا گرفته اند ولي از ما پنهان هستند و اين به دليل ضعف ديد ما است نه عدم ظهور آنها .

يك علت ديگر پنهان بودن در عين ظاهر بودن ،وجود هميشگي چيزي است .مثلا اگر هميشه روز بود و ما هيچوقت تاريكي را تجربه نمي كرديم ،روشنايي را در نمي يافتيم و بعبارتي به ظهور نور واقف نمي شديم .

جالب است كه بدونيد علت پنهان بودن خداوند براي ما انسانها يكجورايي هر سه دليل بالا است .يعني هم توجه ما بيش از حد معطوف اين دنيا و متعلقات آن شده و هم خداوند با اين چشم ظاهري ما قابل رويت نيست وهم  از آنجا كه خداوند هستي مطلق است يعني بدون لحظه اي غيبت و ناپيدايي هميشه حاضر و ظاهر است و عقل ما چنين تربيت شده كه وجود هرچيز را در كنار متضاد آن درك كند –مثل تاريكي و روشنايي يا كوتاهي و بلندي _ پس ما نمي توانيم ظهور خداوند را درك كنيم .

ولي بايد بدانيم اسما و صفات خداوند در تمام پديده هاي اين دنيا براي ما ظهور پيدا كرده است .ما انسانها بايد خودمون رو عادت بديم كه با نگرش به هر چه كه دوروبرماست به فكر بيفتيم كه اين ظهور كداميكي از اسامي و صفات خداوند است .يعني يكجورايي ياد بگيريم كه هر چيزي را كه مي بينيم وابستگي آن را به خداوند پيدا كنيم .

اينطوري مدام در ياد خدا هستيم و مشغول ذكرالله هستيم .

التماس دعا

تفكر در اسماي الهي !

داشتم فكر مي كردم چه عملي پر ثواب تر از تفكر در اسامي خداوند است ؟و تصميم گرفتم امروز درباره یکی از نام های خداوند تفكر كنيم و به نتايجي برسيم .

یکی از نام های مقدس خداوند " الحی " و به معنی زنده می باشد .ولی زنده واقعا به چه معناست؟؟

ما انسانها برای زنده بودن معیارهایی داریم مثل نفس کشیدن و ضربان داشتن و دیدن و شنیدن و حرف زدن و  اینجور چیزها .ولی آیا خداوند که زنده است یعنی نفس می کشد و ضربان دارد ؟

چرا  ما گاهی می گوییم  فلانی دل مرده است .فلانی دل زنده است .در حالیکه این دو نفر هردو می توانند تمام علائم حیاتی را داشته باشند!

 پس از اینجا در می یابیم که تعابیر و برداشتی که ما از زنده بودن داریم درست نیست .در واقع تمام این موارد علائمی هستند برای زندگی در این دنیا نه معنای مطلق زنده بودن .

پس تا اینجا با تفکر در اسم "الحی " خداوند متذکر مطلب مهمي شديم ،ولی در تفکر بیشتر در این نام مقدس به چه نتایجی می رسیم ؟ 

بیایید  طور دیگری این نام "الحي " را مورد بررسی قرار دهیم .

کسی که زنده است یعنی مرگ دارد  .ولی در پديده مرگ چه اتاقي مي افتد؟ شخصي  كه مي ميرد از این دنیا می رود و وارد دنیای دیگری می شود .

پس اگر خداوند همیشه زنده است و نمی میرد پس از این دنیا نمی رود .خداوند مرگ ندارد پس خداوند ورود به دنیای دیگر و مجددا خروج از آن دنیا ندارد .پس خداوند هم در این عالم ،همیشه حضور دارد و هم در سایر عوالم همیشه حضور داشته .در واقع وجود خداوند از هرچه قدیم که تصور مي شود بوده و تا هرزمانی که برای آینده تصور شد خواهد بود .پس با تفكر در اسم " الحي " ، اسم های "القدیم "  " الاول "و" الاخر" و همچنین اسم "الحاضر " براي خداوند به اثبات مي رسد .

ولي برداشت ما از حاضر بودن چيست؟ .وقتی می گوییم فلانی در فلان مکان حضور داشته یعنی اگر ظاهر بوده که دیگران او را دیده اند واگر هم پنهان بوده ،دیگران او را ندیده اند ولی او دیگران را دیده و تمام شرایط آن محیط اطلاع دارد .

خب اينجا به تناقضي مي رسيم چون علاوه بر نام "الحاضر " ،يكي ديگر از نام هاي خداوند " الظاهر " است در حاليكه كسي نمي تواند خدا را ببيند .پس خدا بايد پنهان باشد ولي چگونه خداوند مي تواند هم ظاهر باشد هم پنهان ؟؟

دوست دارم وقتي بگذاريد و در اين رابطه تفكر كنيد و ببينيد به چه نتايجي مي رسيد.واقعا اگر قرار باشه ما با تكيه بر تعاريفي كه در اين دنيا داريم نام هاي خداوند را بشناسيم موفق مي شويم ؟؟؟؟

 انشاءالله در پست بعدي به ادامه مطلب مي پردازم .

التماس دعا

توصیف حضرت آیت الله جوادی آملی از مرگ!

 

مرگ عصاره زندگي انسان است. مسئله مرگ در فرهنگ انبياي الهي به معني مردن انسان نيست؛ بلكه مرگ به معني ميراندن مرگ است كه بين اين دو مسئله فرق بسيار است، زيرا كسي كه مي‏گويد من مي‏ميرم و نابود مي‏شوم، يا پوچ خواهد بود يا بي‏بند و بار، يا هميشه نا اميد است يا باري به هر جهت، زيرا در نظر او پايان زندگي نابودي است .

انبيا به ما آموخته‏اند كه انسان مرگ را مي‏ميراند، و آن را تسليم خود مي‏كند. قرآن كريم وقتي از مرگ سخن به ميان مي‏آورد، خطاب به ما مي‏فرمايد: «شما مرگ را مي‏چشيد»؛ ﴿كلّ نفسٍ ذائقة الموت﴾[1]، اگر انسان تشنه باشد، ليواني آب يا شربت مي‏نوشد؛ آيا شما اين شربت را محو كرده‏ايد، يا شربت شما را محو كرده است؟ شما اين ليوان آب را از بين برده‏ايد يا اين ليوان آب شما را؟ شما او را هضم كرديد، يا او شما را؟ قرآن كريم مي‏فرمايد: انسان مرگ را مي‏چشد.

مرگ به معني تحول و تغيير است و انسان تغيير، تحول و دگرگوني را مي‏چشد، و آن را محو مي‏كند و خود به ثبات مي‏رسد.

مرگ به معني تحوّل، هجرت و جا به جا شدن است؛ ما به جايي مي‏رسيم كه جا به جا شدن، تحول و دگرگوني را هضم مي‏كنيم و به ثبات مي‏رسيم. تفاوت اين روحيه با آنچه مرگ را نابودي مي‏داند، از زمين تا آسمان است.

پس اگر براي ما روشن شد كه ما مرگ را مي‏ميرانيم، نه مي‏ميريم، تحول و دگرگو ني را از پاي در مي‏آوريم، نه از پا درمي‏افتيم، آن گاه درست مي‏انديشيم و مي‏گوييم كه هر كاري كه انجام مي‏دهيم، بايد با ابد و ابديت ما سازگار باشد. وجود مبارك ولي‏عصر(عج) هنگام ظهور اين معارف را به ما القا مي‏كند. وقتي اين معارف به ما القا شد، امور مادي ديگر جاذبه‏اي براي ما ندارد. آن‏گاه نه ظلم مي‏كنيم، و نه زير بار ظلم مي‏رويم. چنين جهاني پر از عدل و داد مي‏شود. اولين كار حضرت نيز تقويت بنيه فرهنگي جامعه است؛ يعني جهان‏بيني باز به انسان مي‏دهد.  

 

"مضل" نامي از نام هاي خداوند!

فكر كردم بد نيست در اين ماه مبارك به ياري خدا كمي درباره نام "مضل " خداوند صحبتي كنم كه اگر احيانا در ذهن برخي اين نام ايجاد سوءتفاهم كرده ،برطرف بشه .ممكنه برخي از اين نام خداوند دچار تعجب شوند كه آيا خداوند گمراه كننده است؟؟؟؟؟؟؟؟چرا بايد خداوند انسانها را گمراه كند ؟چرا انسانها را آفريد كه حالا گمراهشان كند و در نهايت هم راهي جهنم شوند ؟؟؟

شايد در تفسيري از اين نام شنيده باشيد كه گمراه كردن خداوند به معناي رها كردن افراد و خارج كردن آنها از ليست هدايت است .در اين پست با مثالي اين تفسير را ساده مي كنم .

فرض كنيد قصري بسيار بزرگ و دلخواه داريد و در نظر داريد دوستي را كه برايتان خيلي عزيز است در بخشي از اين كاخ سكني دهيد و مي دانيد كه اين عمل باعث نهايت خوشحالي او مي شود .ولي دوست شما آدرس مقصد را نمي داند و شما بايد خودتان او را راهنمايي كنيد و به قصر خود ببريد .

پس به دنبال او مي رويد و اورا همراهي مي كنيد تا به مقصد برسد .در طول راه با عشق و علاقه بهترين مسيرها را به او نشان مي دهيد تا از نزديكترين مسير به كاخ برسد .ولي در طول مسير مشاهده مي كنيد همراه شما مدام متوجه  خانه هاي كنار راه مي شود .شما با دلسوزي هر بار اورا از توجه به آن  موارد باز مي داريد و مي گوييد اين ها را رها كن ،آنچه در مقصد منتظر توست اصلا با اين خانه هايي كه در طول مسير مي بيني قابل مقايسه نيست.

هربار با تذكر شما او كمي در مسير مي آيد و دوباره شوق رسيدن به مقصد را فراموش مي كند و غرق جذابيت هاي خانه هاي بين راه مي شود .

مادامي كه حس كنيد هنوز هم در او شوق رسيدن به قصر  باقيست

او را در مسير هدايت مي كنيد

 ولي زماني كه با زبان و رفتار خود كاملا به شما اعلام مي كند كه هيچ تمايلي به زندگي در آن قصر ندارد و تمام اشتياقش وقت گذراني در همين خانه هاي بين راهي است ،

از آنجاييكه قرار نيست با جبر او را وادار به زندگي در آن قصر كنيد و فقط از

روي خيرخواهي خواهان اسكان وي در آن كاخ بوده ايد

ديگر او را راهنمايي نمي كنيد و آن شخص با وجود اينكه در راه رسيدن به قصر قرار دارد ولي چون شما ديگر او را راهنمايي نمي كنيد ،گمراه مي شود، يعني راهي را كه در آن به قصد رسيدن به آن قصر قدم گذاشته گم مي كند و مي توان گفت شما با رها كردن او باعث مي شويد راه رسيدن به قصر را گم كند و به عبارتي شما گمراه كننده او به حساب مي آييد ولي بايد دانست كه اين دقيقا مطابق خواسته باطني دوست شماست و شما با احترام به اختيار و انتخاب آن شخص اين كار را انجام مي دهيد .

بديهي است روزي كه دوست شما دريابد كه ديگران كه به آن قصر وارد شده اند به چه مواهبي رسيده اند كه دست او از آنها كوتاه شده ،دچار چه حسرت عظيم و غير قابل وصفي مي شود .

التماس دعا

عدم سجده فرشتگان بر آدم (ع)؟؟!

 

این سوال همواره ذهن بسیاری را اشغال کرده است .آیا فرشتگان هم مانند ابلیس از دستور

خداوند مبني بر سجده بر آدم ،نافرمانی کرده اند و اگر اینطور بوده پس چرا مانند ابلیس مجازات

نشده اند ؟

پاسخ های گوناگونی در این رابطه وجود دارد كه برخي مطلقا قانع کننده نيستند .با

برداشتي  از كتاب شرح طهارت استاد صمدي آملي زیباترین توضیح را در این باب برایتان

می آورم :

مرحله نهايي سير علمي  ،جهل است .جهل به اين معني كه شخص ديگر ،خودي نمي بيند

تا ابراز علم و دانايي كند .اين مقام همان مقام حيرت است .

  عده اي از فرشتگان بنام "ملائكه عالين" يا" مهيمين" در همين مقام حيرت  هستند ،

يعني از خود بي خبرند و علم به خود ندارند .علم به خود، مرحله اول علم است و علم

به  غير در مرتبه دوم قرار مي گيرد .كسي كه علم به خود ندارد ، علم به غير هم نمي تواند

داشته باشد .وآن زمان كه خداوند فرمود در برابر آدم سجده كنند همين گروه ملائكه بودند كه

همراه شيطان سجده نكردند .منتها جهل ايشان با جهل شيطان متفاوت بود .سجده زماني

معنا مي دهد كه غير معني دهد و آنها چون علم به غير نداشتند به سجده جهل داشتند

.ولي جهل شيطان ناشي از تكيه او به علمش بود كه در عناصر اربعه آتش بر سه عنصر ديگر

برتري دارد و چون شيطان در محضر خداوند به علم ناقص خود باليد ،رانده درگاه حق گرديد . 

 

التماس دعا  

نکته ای مهم در سیر و سلوک!

نگراني كه معمولا پس از يكي دو سال سلوك ،گريبان سالكان را مي گيرد اينست كه مي بينند آن هيجان و شور و شوق اوليه را ندارند .در اوايل سلوك حالات معنوي شخص بسيار مشهود است و احوالات خوش معنوي پشت سرهم به سالك مي رسد .اشك و نجواهاي عاشقانه با خداوند ،بي تابي فراق خداوند و گريه هاي توام با حسرت وصال حضرت حق چنان در سالك نوپا ،به وفور مشاهده مي شود كه اطرافيان براحتي متوجه آن مي گردند .ولي پس از گذشت يكي دوسال از سلوك ،گويا همه چيز به سمت افول پيش مي رود و سالك در اين ايام نگران مي شود كه مبادا ايمانش ضعيف شده و يا مرتكب رفتارهايي نادانسته اي است  كه او را از چشم خداوند انداخته است .ولي با بيان مثالي خدمتتان عرض مي كنم كه  اين نگراني كاملا بي مورد است .

راز اين تغيير حال را كساني كه از علم آشپزي بهره اي دارند خوب درك مي كنند .در ابتداي پخت هر خورشتي ابتدا بايد شعله را زياد كنيم  تا آن خورشت حسابي به جوش و خروش بيفتد و از حالت خامي خارج گردد ،ولي زماني كه ديگر آن خوراك خام به حساب نمي آيد و به آن نيم پز اطلاق مي گردد ،بايد شعله را پايين بكشيم تا غذا با حرارت ملايم پخته شود و اين روش باعث مي شود كه غذا كاملا جا بيفتد .غذايي كه از ابتدا تا انتها با شعله ي زياد بپزد علاوه بر اينكه خوش طعم نيست ، تمام خواص خود را نيز از دست داده است .

خداوند كه رب العالمين است در پرورش نفس سالك از همين طريق پيش مي رود .ابتداي راه بايد شعله بالا باشد تا سالك بطور كامل از عالم غفلت جدا گردد و به يقظه برسد و زماني كه شخص به بيداري برسد و در راه قرار بگيرد ، آنگه شعله واردات الهي پايين مي آيد و ديگر آن جوش و خروش اوليه مشاهده نمي گردد ولي ارزش اين مرحله بسيار بالاست و نتيجه ي آن پختگي و جا افتادگي سالك است .پس اگر شما هم از آن دسته سالكان هستيد كه حس مي كنيد حالاتتان به نسبت شروع سلوك افت پيدا كرده است ،‌اصلا نگراني به دل راه ندهيد و با عزمي جزم  سلوك خود را ادامه دهيد و بدانيد كه لحظه اي هم خداوند غافل از احوال شما نيست و با مهرباني و رحمت بي حد و اندازه اش ، شرايط سلوكتان را به بهترين نحوي مهيا مي سازد .

هدف خداوند از خلقت انسانها

 

می دونم توی کتابها و مقالات مختلف ،مطالب مختلفي درباره "هدف خدا از خلقت انسانها " خوندید

مثل معرفت نفس ، معرفت خداوند ،عشق به خداوند ،به یاد آوردن حقيقتي كه امروز فراموش شده و...

 احتمالا وقتی جوونها با این مطالب روبرو می شن با خودشون می گن اووووووووووووه چقدر

حوصله می خواد که راه خودشناسی و خداشناسی رو طی کنیم .

امروز می خوام خیلی شسته رفته و پوست کنده بهتون بگم هدف از زندگي در اين دنيا چيه

و چطوري مي تونيد به اونچه كه مقصد خداوند از خلقت شما بوده برسيد .

عزیزم من بی رودرواسی بهت می گم .توی این دنیا زندگی حقیقی ما در یک چیز خلاصه می شه

 و اون اینه که رذايل اخلاقیت رو بشناسي و تلاش کنی اونهارو برطرف كني .همين و بس .

تو ،همین رشته رو بگیر و خالصانه پیش برو اگه به معرفت الله نرسیدی هرچی خواستی به من بگو .

رذايلي مثل دروغگويي ،تنبلی ،ناامیدی ، بدبيني ،زود قضاوت كردن ،خودخواهی ،

سوءاستفاده از دیگران و خلاصه خیلی از رفتارهای ناپسندی که بواسطه جنبه خاكي خلقتمون 

 از تك تك ما سر مي زنه .

يك صفت منفي رو كه حس مي كني بيشتر از بقيه در رفتارت نمود داره ،در نظر بگير و از

همين لحظه تصميم بگير كمرنگش كني .كمرنگ و كمرنگ تر ،وقتی ضعیف شد برو سراغ

رذیله ي بعدی و تواما در محو کردن صفت قبلی هم بکوش .

اگه از الان به آخر كار نگاه كني سخت بنظر مياد ولي اصلا به چيزي فكر نكن ،فقط شروع كن .خدا

خودش تورو جلو مي بره و كمكت مي كنه .

بگو يا علي !