خوابي عجيب!
در خواب مي ديدم غلغله اي برپاست وجرو بحث و دعوايي است بين لوازم اتاقم .
پرده ي لطيف اتاق ،مي نازيد به خود كه چه زيبا مي رقصد در وزش نسيم و دلربايي او بي همتاست .
صندلي به استقامت خود مي نازيد و به اينكه چگونه اسباب استراحت مرا فراهم مي كند .
فرش اتاق به نقش و نگارش مي نازيد و گرانبهايي اش .
لوستر اتاق نورش را با غرور به همه مي تاباند و لبخندي از غرور داشت كه چه الكي خوشند اين بي چارگان كه بي من همه در ظلمت فرو رفته اند .
قاب ديوار در خودنمايي با پرده و فرش در رقابت بود و خود را زيباتر از ديگران مي دانست .
همه غرق غرور و عجب و خودپسندي بودند
و ناگهان عالم خوابم تغيير كرد .
هنوز هم غلغله برپا بودولي به نحوي ديگر
پرده زار مي زد كه چرا مانند صندلي استوار نيست يا مانند لوستر نور ندارد .
فرش اشك مي ريخت كه چه فايده دارد خوش نقش و نگاري ،جايي كه امكان رقصيدن همچون پرده براي او نيست .
صندلي در حسرت گرانبهايي فرش مي سوخت .
لوستر خود را بي رنگ و حال مي ديدو مي گفت تا كي بايد هميشه چون به دار آويخته اي اين بالا معلق باشم ؟
همه غرق اشك و آه ناشي از حسادت بودند .
ناگهان از خواب پريدم و با خودانديشيدم چه غريب بود اين خواب و چه شبيه بود به حكايت زندگي ما
آدميان كه يا غرق عجب و غروريم يا در آتش حسادت مي سوزيم و نمي دانيم
كه هريك ما بهر كاري آفريده شده و آنچه كه مورد نيازش بوده از جانب آن حكيم خبير پيشاپيش به او عطا
شده است .



بسم الله الرحمن الرحیم