در خواب مي ديدم غلغله اي برپاست وجرو بحث و دعوايي است بين لوازم اتاقم .

پرده ي لطيف اتاق ،مي نازيد به خود كه چه زيبا مي رقصد در وزش نسيم و دلربايي او بي همتاست .

صندلي به استقامت خود مي نازيد و به اينكه چگونه اسباب استراحت مرا فراهم مي كند .

فرش اتاق به نقش و نگارش مي نازيد و گرانبهايي اش .

لوستر اتاق نورش را با غرور به همه مي تاباند و لبخندي از غرور داشت كه چه  الكي خوشند اين بي چارگان كه بي من همه در ظلمت فرو رفته اند .

قاب ديوار در خودنمايي با پرده و فرش در رقابت بود و خود را زيباتر از ديگران مي دانست .

همه غرق غرور و عجب و خودپسندي بودند

و ناگهان عالم خوابم تغيير كرد .

هنوز هم غلغله برپا بودولي به نحوي ديگر

پرده زار مي زد كه چرا مانند صندلي استوار نيست يا مانند لوستر نور ندارد .

فرش اشك مي ريخت كه چه فايده دارد خوش نقش و نگاري ،جايي كه امكان رقصيدن همچون پرده براي او نيست .

صندلي در حسرت گرانبهايي فرش مي سوخت .

لوستر خود را بي رنگ و حال مي ديدو مي گفت تا كي بايد هميشه چون به دار آويخته اي اين بالا معلق باشم ؟

همه غرق اشك و آه ناشي از حسادت بودند .

ناگهان از خواب پريدم و با خودانديشيدم چه غريب بود اين خواب و چه شبيه بود به حكايت زندگي ما

آدميان كه يا غرق عجب و غروريم يا در آتش حسادت مي سوزيم و نمي دانيم

كه هريك ما بهر كاري آفريده شده و آنچه كه مورد نيازش بوده از جانب آن حكيم خبير پيشاپيش به او عطا

 شده است .